X
تبلیغات
رایتل

ماری جوانا
 

سلام " او" جان

تا بحال نامه های زیادی نوشته ام برای کسانی که دوستشان دارم، یا حتی برای " تویی که نمی دانستم کی بود و کجا بود و چه نام داشت"

ولی نامه نوشتن برای تو سخت تر از چیزی است که بشود تصورش را هم کرد.

راستش را بخواهی " او"ی عزیزم، میخواهم فراموشت کنم ! جمله احمقانه ای است ولی خب... مگر قرار نیست احمقانه ها به حقیقت بپیوندند؟

آخر می دانی "او" جان... اه لعنتی، احمقانه ترین اشتباهم را آن وقتی کردم که اسمت را " او " گذاشتم، چون به اسم واقعی ات می آمد. آخر مگر آدم اسم کسی که دوستش را دارد می گذارد " او" ؟! او اشاره دور است.. خیلی دور... همان موقع که "او" خطابت کردم باید می دانستم که " تو " نمیشوی...

بگذریم ... "او" جان می دانم کسی را دوست داری، من هم تو را دوست داشتم و میدانم دوست داشتن چه حسی است

حتی می دانم که چقدر غمناک است وقتی کسی که دوستش داری دوستت نداشته باشد.

ولی با تمام این وجوه اشتراک، باید بگویم من از تو خسته ترم ! برای همین است که میخواهم دل ببرم !

از تو گله ای نیست ها، یعنی تو که تقصیری نداری... از دوست داشتنت هم دلخور نیستم... اگر این احساس نبود من به چه امیدی روزانه 14 ساعت کار میکردم تا خودم را بالا بکشم؟ به چه بهانه ای ساعتهای طولانی زیر باران قدم میزدم؟ اصلا همین آهنگ " اشک من " شادمهر، سیصد بار شنیده بودمش ها، ولی اگر تو نبودی هیچوقت از حفظش نمی شدم و با هر بار شنیدنش گریه نمی کردم! اگر دوست داشتنت نبود کی به سرم میزد که دوباره برم سر وقت سه تارم؟ از کجا می فهمیدم که "سیمحا " یعنی شادی...

با تمام اینها، تصمیم گرفته ام فراموشت کنم... چرا که بیشتر از چیزی که در توانم باشد خسته ام!

می دانم اینها را نمیخوانی ولی بهت حق میدهم اگر ابرو هایت را کج کنی و با همان خنده هایت بگویی " انقدر زود خسته شدی؟ " و بگویی " از شکست نترس"

یادت هست آن روزی رو که  روبروی شیشه سراسری شرکت ایستاده بودی و از بالا شهر را نگاه میکردی؟ یادت هست ازت پرسیدم " تا حالا شکست خوردید؟ " خندیدی و گفتی " زیااااد "

بعد من توی دلم تحسینت کردم که " چقدر قوی "... الان دارم بیشتر تحسینت می کنم، چون من حتی توی دوست داشتن هم به قدر تو قوی نیستم و حسابی کم آورده ام! کم آورده ام چرا که به ازای هر تلاشی که میکنم 20 بار خسته میشوم، یک بار بخاطر خود آن تلاش و 19 بار به خاطر اینکه اصلا حواست به من نیست. می دانی، بزرگترین زجر دوست داشتنت این بود که باعث شده بود من فکر کنم که "کم"ام!خب... شاید واقعا کم باشم ولی لااقل دوست داشتن نباید این احساس را به آدم بدهد...

به هر طریق ، نباید سرت را درد بیاورم، وقتت را هم نباید بیشتر از این بگیرم، چون تا جایی که دیده ام همیشه وقت کم میاوری، حرف برای گفتن زیاد دارم. برای نوشتن این نامه وداع هم خیلی فکر کرده ام! واو به واو این جملات را روزها و شبها بالا پایین کرده ام، بعضی از جملاتش را دو ماه پیش نوشته ام و چند تا فعلش را همین چند ثانیه پیش تغییر دادم. حالا که دارم آخرین ویرایش این نامه را می نویسم خیلی چیزها تغییر کرده، واقعا دارم فراموشت میکنم، تو هم دست از قوی بودن برداشته ای، تو را دیدم که کنار دختری که چقدر هم شبیه به تو بود نشسته ای. دیدم که با انتهای ناامیدی آخرین پست فیس بوکت را گذاشتی، نگرانی ام این است که از ته دلت خبر دارم و میدانم چرا ناگهانی از همه جا رفتی... هر چی که باشد، من گریه هایم را کرده ام ، برای خوشبختی و خوشحالی ات از ته دل دعا کرده ام و امروز نفسم را در سینه حبس کرده ام تا به تو بگویم، تو زیباترین اشتباه من بودی ولی... من برگشته ام به روزهای قبل... تو دیگر "او"ی من نیستی !

[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 16:06 ] [ ماری ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 5318